سيد محمد باقر برقعى

4077

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

در روشنايى دل ، ديدم تو را دوباره 1366 * در ره عشاق اگر از گيسوان سازى كمند 3659 در ره هستىات از مستى خود سير شدم 3239 * در زحمتم ز دست زبان بريده‌ام 796 در زير آسمان درخشان 892 * در زير آسمان مه‌آلود بىفروغ 3855 در زير فلك چون مه من سيمبرى نيست 2555 * در سپهر زندگانى گرچه سوزان از غميم 1614 در سخن‌سراى خويش دارم 3929 * در سر باديه ، شورى دگر انداخته‌اى 1675 در سر ز شوق عشق هوايى نمانده است 1050 * در سلوكم گفت پنهان عارفى وارسته‌اى 1382 در سنگلاخ زندگى و شوره‌زار عمر 3001 * در سوگ سردى كه آموخت پرواز ، بال‌وپرم را 52 در سينه به غير داغ حاشا 2477 * در سينه دلى دارم و آن نيز نژند است 3153 در سينه شيشهء دلم از سنگ غم شكست 3759 * در سينهء ما شكوهء ناگفته بسى هست 751 در شام تار ، فال سحر مىزند دلم 2852 * در شاهراه روشن صبحى پر از اميد 2753 در شب بىانتها ، در روزهاى سوگوارم 3822 * در شب بيست و يكم از رمضان 83 در شب تنهايىام خوش با خيال خويشتن 1691 * در شب خون ، ميزبان آتشم 1676 در شب سرد زمستان ، رخ ماه 1850 * در شب وصل تو ، جان ترك جهان خواهد كرد 3148 در شبى تيره‌تر از زلف سياه 791 * در شهر كسى را غم ديوانه نباشد 180 در صف مردان نيك‌آيين 124 در صفاهان كه بهشت است و همه خرم و شاد 1825 * در طواف شمع مىگفت اين سخن پروانه‌اى 589 در عالم هركسى يارش كچل شد 936 * در عالمى كه چون موج ، بنياد آن بر آب است 2856 در عشق كجا توان سرافرازى كرد ؟ 3678 * در عشق گذاريست ، كه در هيچ گذر نيست 641 در عمر دوروزه‌ام خوشى خواهم جست 3378 * در عمق چشمهاى تو اى دختر عرب ! 2442 در غمت اى گل من ديدهء جان مىگريد 1931 * در فراموشى تنهايى و شب ( شعر نو ) 706 در فصل گل دوباره چو دل ميل يار كرد 169 * در فنون شاعرى ، دانم فسون ساحرى 1696 در قرن بوالعجب به وجود آمديم ما 1245 * در قصر باشكوه و عظيمى كه شهر ما 481 در قلب من چو تير جفايى نشسته ماند 3376 * در قمار زندگى ما باختيم 269 در قمار عشق او ، دل گرچه آسان باختم 3615 * در كار جهان هيچ حسابى نبود 2988 در كار فريب ، سخت‌كوشى نكنيد 537 * در كشور ما شرف نيرزد به دو جو 1994 در كعبهء اين سينه مرا عشق خداييست 1192 * در كنج دلم عشق كسى خانه ندارد 800 در كوره‌راه عشق به ناكامى 2754 * در كوى دوست دل به دلارام مىرسد 599 در گر بر آشنا نشود باز ، بسته به 2507 * در گلستان وصالش گشته‌ام چون خار ، خوار 1775 در گلستان همنشينى دوش جز خارت نبود 646